سلام خوبی دلم برات کلی تنگیده حالم بده میخوام کنارت بودم و با هم میحرفیدیم خودت خوب میدونی خیلی دوست دارم پس لطفا یه خورده به من توجه کن اوکی خب ناراحتت کردم یه جک بگم بلکه شاد شی
به ترکه میگن حروف انگلیسی رو بگو میگه ای بی سی ۴۰ ۵۰ ۶۰ ... میگن خب اینو که بلد نبودی حروف فارسی رو بگو میگه الف ب پ ت ث ۴ ۵ ۶ ...میگن خب ایم بلد نبودی حروف رومی رو بگو میگه الفا بتا ۳تا ۴تا ۵تا میگن تو که ایرانی هسی یه شعر فارسی بخون میگه نا برده رنج گنج ۵ ۶ ۷ ...
بخند دیگه نمیخندی باشه نخند یه لبخندم بزنی برا من کافی من میخوام تو شاد شی مواظب خودت باش من رفتم راستی شهادت حضرت فاطمه هم تسلیت میگم یه شعر برات نوشتم بخون قربونت بای
این شعرها دیگر برای هیچکس نیست
نه! در دلم انگار جای هیچکس نیست
آنقدر تنهایم که حتی دردهایم
دیگر شبیه دردهای هیچکس نیست
حتی نفسهای مرا از من گرفتند
من مردهام در من هوای هیچکس نیست
دنیای مرموزیست ما باید بدانیم
که هیچکس اینجا برای هیچکس نیست
باید خدا هم با خودش روراست باشد
وقتی که میداند خدای هیچکس نیست
من میروم هرچند میدانم که دیگر
پشت سرم حتی دعای هیچکس نیست

بهت نمی گم دوسِت دارم،ولی قسم می خورم که دوسِت دارم
بهت نمی گم هرچی که می خوای بهت می دم،چون همه چیزم تویی
نمی خوام خوابتو ببینم، چون توخوش ترازخوابی
اگه یه روزچشمات پرِاشک شد ودنبال یه شونه گشتی که گریه کنی،
صِدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم ،اما منم پا به پات گریه می کنم
اگر دنبال مجسمه سکوت می گشتی صِدام کن، قول می دم سکوت کنم
اگه دنبال خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی ، صِدام کن چون قلبم تنهاست
اگه یه روزخواستی بری قول نمیدم جلوتو بگیرم اما همیشه به پات میمونم که برگردی
اگه یه روز خواستی بمیری قول نمی دم جلوتو بگیرم اما اینو بدون "من قبل از تو میمیرم"
بچه که بودم فقط بلد بودم تا 10 بشمرم
نهايت هر چيزي برام همين 10 تا بود
از بابا بستني که مي خوا ستم10 تا مي خواستم
مامانو 10 تا دوست داشتم
خلاصه ته دنيا همين 10 تا بود واسم
و اين 10 تا خيلي قشنگ بود
حالا نمي دونم که دنيا چقدره؟
نهايت دوست داشتن چندتاست؟
ده تا بستني هم کفافمو نمي ده
خيلي هم طمعه کار شده ام
اما مي خوام بگم دوستت دارم
مي دوني چقدر؟
به اندازه همون ده تاي بچگي!
روي تخته سنگي نوشته شده بود:
اگر جواني عاشق شد چه کند؟
من هم زير آن نوشتم:
بايد صبر کند
براي بار دوم که از آنجا گذر کردم
زير نوشته ي من کسي نوشته بود
اگر صبر نداشته باشد چه کند؟
من هم با بي حوصلگي نوشتم
بميرد بهتر است
براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم
انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد
اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم...
بي تو اينجا نا تمام افتاده ام
پخته اي بودم که خام افتاده ام
گفته بودي تا که عاقلتر شوم
آه ، مي خواهي مگر کافر شوم
من سري دارم که مي خواهد کمند
حالتي دارم که محتاجم به بند
کاشکي در گردنم زنجير بود
کاشکي دست تو دامنگيربود
من جهان را زير وبالا کرده ام
عشق خود را در تــــــو پيدا کرده ام
عشقم دوشتتدارم