فاقي همانند بغض
گلويم را ميفشارد
چشمانم طاقت نگاه
هرگز .......
چشم بسته اشك ميريزم
نگاه شرمي
بذر سرخي بر گونه هايم ميپاشد
سكوت .....
سكوتي كه قلب آئينه را شكست
آوراگي بر سرم فرياد
خواب ميبينم
به سفرهاي دور
به دنيايي كودكي
طي ثانيه هاي كه نيامده
در قلب زمان گم .... !
خواب ميبينم
به سفرهاي دور
از بطن مادر متولد شدم
زماني كه من را در آغوش كشيدند
و نواي دلنشين
اقرا باسمك الذي خلق .....
در گوشهايم طنين افكن شد
زماني است
ثانيه را همچون نت گيتار
در هم ميزنم
تا بسازم
آهنگي در پس دل
آدم كه نمي شوم
شيطان در بند انگشتانم
خيابان و پس كوچه هاي شهر
بوي آهن گداخته ..... !؟
پاهايم لنگه به لنگه
يك لنگه در پي آن لنگه
حالا تا بهشت
در حسرت ............
تا سحر توبه
توبه....
گوشه چشمي بنداز
در حسرت گوشه چشم
تا سحر سوختم ...... !!

گلم در قلبم میمانی

یه جا دیدم نوشته بود طبیعت خانم ها اینه که اگه کسی رو هم دوس داشته باشن غرورشون نمیذاره عشق رو عیان کنن و زمانی که یه مرد بیچاره عاشقشون میشه واسه همین غرورشون مرد رو بیچاره میکنن نوشته بود اخلاق زن ها همین جوریه مردای بیچاره هم اونایی که خوشبخت باشن غرور معشوقشون کمتره و زود تر راحت میشن ولی بعضیا که شانس ندارن ممکنه تا اخر عمرشون واسه خاطر همون غروره عذاب بکشن حتی ممکنه عشقشونبا مرد دیگه  ازدواج کنه ولی غروره هنوز نخواد قبول کنه که مرده رو   دوسش دارن